تبليغاتX
بی تو تنها من...
وای بالاخره امتحانای ترم ۸ هم تموم شد!

ولی مردیم تا تموم شد! با این وضع برنامه ریزیشون!

آخرش هم همه رو افتضاح دادم! همه ی همه هم که نه البته...

 

از شنبه ی هفته ی دیگه هم باید برم کارآموزی.

بنابراین فقط همین یک هفته رو وقت دارم که برم لباس بخرم! :(

اونم دوتا!هم واسه نامزدی هم واسه قبلش...! :(

خیلی گناه دارم که حتی نمی دونم واسه لباس نامزدی کجا باید برم!

انقدر سریع همه چی اتفاق افتاد که خودمم باورم نمی شه...

همه ش می گم نامزدی ما؟!!!

 

عزیز دلم حداقل کاش تو اینجا بودی...اینجوری هرکاری که می خوام بکنم می گم اگه ... بود ...

اونجوری با نظر هردومون بود...

 

ولی خب جایی که الان هستی جاییه که هردومون واسش دعا کردیم...

حالا هم کلی خوشحالیم مگه نه؟

منم زود زود میام مشهد پیشت...

 

دیگه چی بگم...

 

خب فعلا می رم اما سعی می کنم بیشتر بیام...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 11:42  توسط سارا  | 

امروز کلی کلی روز خوبی بود...

متاسفم که نمی تونم علتشو بگم!!!

     خودمم خیلی زیاد دوست داشتم  بنویسم اما خب...!

امروز تولد ریحان بود...آخی خیلی وقته ندیدمش...ریحان جونم کلی تبریک.

امروز تا ساعت ۶ کلاس داشتم فردا هم از ۷:۳۰ کلاس دارم!چقدر ما گناه داریم!

دوشنبه سمینار دارم می خوام سمینار درس دو ترم پیشمو ارائه بدم!!!

      کار بدی نیست مگه نه؟

وای شنبه باید برم راه آهن واسه پروژه!!!کی حالشو داره؟!

     خدا کنه کارآموزیم درست شه واسه راه آهن...

وای دیدین از بچه ها اعتراف گرفتن؟! واسه اون اهانتا؟خدا می دونه حالا چی می شه...

     دیروزم اعتصاب غذا بود... کاش راه حلی باشه....

راستی چرا ترم آخرو نمی شه مهمان شد؟!من می خوام برم!

وای چقدر امروز خوب بود...

(دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 0:25  توسط سارا  | 

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود!

اما چه می کنی

                    دل را

که در بهشت خدا هم غریب بود...؟

 

                                                   (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 0:47  توسط سارا  | 

بعد از هزار مرحله دوری

بعد از هزار سال صبوری

این یک زیاده خواهی نیست

این نیست یک توقع بیجا

این نیست یک هوس

این آخرین تضرع یک عاشق است و بس :

باری اگر به سینه دلی دارید

این آرزوی ساده ی مارا برآورید

ما را به هم ببخشید

ما را برای هم بگذارید

در لحظه های مانده به جا از حیات ما

ما را به یکدگر بسپارید...

 

                                            (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 9:47  توسط سارا  | 

هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم

          عمری به شیرینی غزل خوان تو باشم

با من اگر پیمان نگه داری به یاری

          من تا نفس دارم به پیمان تو باشم

عشق تو شد فرمانروای هستی من

          تا هرچه فرمایی به فرمان تو باشم

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای

          من دوست می دارم که حیران تو باشم

حیران چشمان تو بودن رستگاری ست

          بگذار تا حیران چشمان تو باشم...

 

                                              (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 0:34  توسط سارا  | 

آگاهی از این که دوست می داری و کسی دوستت دارد

به زندگی گرما و غنایی می دهد

که از هیچ چیز دیگری بر نمی آید.

                                                                            

                                                          (اوسکار وایلد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:24  توسط سارا  | 

سلام

من بعد از کلی وقت دوباره اومدم...

ممنون که تو این مدت به یادم بودین و سر می زدین.

تو این مدت کلی اتفاق افتاد که اگه وقت و شرایط اینجا اومدن رو داشتم شاید واسه هر کدوم چندتا مطلب می نوشتم...

اولن و مهمترینش این بود که بالاخره مامان اینا با--- و خانواده ش آشنا شدن!و چه آشنایی خوبی...

حالا قراره این آشنایی ها ادامه پیدا کنه تا شناخت ها به حدی برسه که دیگه ...!

ولی خب این وسط یه مشکل خیلی خیلی بزرگ وجود داره و اون اینه که حالا که می تونیم ارتباط بیشتری داشته باشیم شرایط این ارتباط رو نداریم...برای این که --- تهران نیست و نمی شه زیاد همو ببینیم.تلفن هم که نمی شه خیلی زد...برای اس ام اس هم که این بار حتما منو می کشن اگه قبض بیاد!!!

دومین چیزی که می خواستم بگم موضوع پروژه بود.پروژه م بالاخره موضوعش تعیین شد و با راه آهن هماهنگی ها هم انجام شد فقط الان به یه سارا ی بیکار و آزاد احتیاج داره که انجام بشه! که اونم عمرا پیدا نمی شه!!! من انقدر ذهنم درگیره دو هفته ست می خوام ترکیب شیمیایی فنرها رو بخونم وقت نکردم! البته دوتا امتحانم داشتما!

دیگه چی می خواستم بگم؟!

آها چند روز پیش +++ یه ماجرایی رو برام تعریف کرد که کلی تعجب کردم.می دونین اصلا انتظارشو نداشتم.البته به نظرم حرفش هم از نظر منطقی درست بود هم از نظر احساسی.البته اونقدرش رو که من می فهمم اینطوری بود!

چرا یادم نمیاد بقیه ی حرفام؟

خب باشه بقیه ش هر وقت که یادم اومد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 18:49  توسط سارا  | 

خدارو شکر درست شد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:34  توسط سارا  | 

وای دیدی چی شد؟

اه خیلی تنبلی کردم اینم نتیجه ش!

حالا اگه نشه که پروژه مو با دکتر ... بگیرم معلوم نیست باید چه غلطی بکنم!

وای کاش بشه...من تمام برنامه م این بود که پروژه م خستگی باشه اما حالا....

ولی خب خود دکتر هم خیلی مایل بود که بشه...

تا گفتم خستگی انگار یادش رفت که یه نفر دیگه هم هست.

گفت معرفیت می کنم راه آهن و ...

وای خدا کاش درست بشه...

اه چقدر تنبلی کردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 23:33  توسط سارا  | 

ای قامت بلند

ای از درخت افرا گردنفرازتر

از سرو سربلند بسی پاکبازتر

ای آفتاب تابان

از نور آفتاب بسی دلنوازتر

 

ای پاکتر

از برف های قله ی الوند

تو مهربانتر از

لطف نسیم  ساکت شیرازی

در سینه خیز دماوند.

 

تو

با نوشخند مهر

با واژه ی محبت

فرسوده جان محتضرم را ز بند درد

آزاد می کنی

و با نوازشت

این خشکزار خاطره ام را

آباد می کنی.

 

با سدی از سکوت

در من رساترین تلاطم ساکن را

بنیاد می کنی...

 

                                             (حمید مصدق)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 21:16  توسط سارا  | 

وای دیدی گفتم؟

دیدی مامان اینا حتی حدس هم نمی زدن؟

بیچاره ها شوکه شدن...

ولی بجاش من کلی سبک شدم.راحت شدم.داشتم می مردم...

اما خیلی سخت بودا! فکرشو بکن...

جونم بالا اومد تا گفتم.

حالا خودم دارم از استرس می میرم مامان اینا هم همش می گن خب؟ بعدش؟ دیگه؟

 

همچین خودمو تابلو کردم که بیا و ببین! حالا تکون بخورم می فهمن که برای چیه!

اما خب غیر از این اگه بود که نمی شد.بخصوص حالا که می خوای بری.

موبایل من هم که تعطیله.

نه!اصلا نمی شد!

 

حالا چی می شه به نظرت؟!

اه!چه کار سختیه...

 

اما چه خوب شدا.حالا بعد از مدت ها می تونم با آرامش فقط فکر کنم...

فکر می کنم به تو که نیستی.......

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 0:23  توسط سارا  | 

مرا از خویشتن بیگانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

غمم را نقل هر کاشانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

دل از بی همزبانی با می و مستی قرین آمد

مرا هم صحبت پیمانه کردی جان شیرینم...

عیان شد راز پنهان دلم در بزم میخواران

چو در هر قطره اشکم خانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

مرا از خویشتن بیگانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

غمم را نقل هر کاشانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

لبم خاموش و دل خاموش و اشکم صد زبان دارد

تو هرگز گریه ی مستانه کردی؟

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

مرا از خویشتن بیگانه کردی

جان شیرینم.جان شیرینم.جان شیرینم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 23:40  توسط سارا  | 

نازنین

تنها عشق من و توست

که هیچش گزندی نیست

نه فردایش هست و نه دیروزش.

می گذرد بی آنکه بگریزد.

در امروزی تا ابد ماندگار

ماندنی چون نخستین روزش...

 

                                        (جان دان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 15:30  توسط سارا  | 

چقدر حس قشنگیه...

چقدر آرامش بخشه...

چقدر دوستش دارم...

و چقدر بیشتر تورو دوست دارم عزیز ترینم که این حس قشنگو بهم دادی...

چقدر اینجوری همه چیز خوبه...

چقدر اینجوری زندگیم پر از آرامشه...

حتی اگه مث الان دور باشیم...

تو در هر حال هستی...

تمام لحظه های زندگیم همراهمی و تک تک لحظه ها رو ما با هم زندگی می کنیم...

آره سخته...این دوری خیلی هم سخته...اما یه تجربه ست که ما از پسش بر میایم...

و بعد مطمئنم که همه چیز خیلی خیلی زیباتر می شه...

 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 23:15  توسط سارا  | 

من بخدا خسته شدم

خیلی خسته..

از همه ی آدما

از همه ی دورو بری هام

خیلی حوصله شونو ندارم

حوصله ی هیچ کدومشونو

نه دانشگاه

نه دوستام

نه خونه و ...

می خوام از همه شون دور باشم

اعصابمو خورد می کنن

می خوام برم یه جایی که نباشن

که هیچ کس نباشه

از آدما خسته شدم...

بابا کی گفته اگه به من گیر ندین اتفاقی می افته؟

کی گفته که همش باید رو اعصاب من باشین؟

از یه طرف به هر بهانه می رم دانشگاه

بعد تا می رسم میگم خب که چی! باز بر می گردم خونه!

دیوانه شدم!!!

به همه چی هم که خدارو شکر کار دارن!

تلفن...موبایل...اینترنت...کوفت.....!

اصلا تقصیر خودم بود که واسه دانشگاه موندم تهران!

خل بودما!

انقدر به خوابگاهی ها حسودیم می شه!!!

 

من خسته شدم...

 

(عزیز دلم هیچ کدوم از این حرفا به تو بر نمی گرده ها!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 10:38  توسط سارا  | 

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

وندر این راه تباه

                      عاقبت هستی خود را دادم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 19:14  توسط سارا  | 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسیدی آسان...

 

                                                 (خیام)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 10:23  توسط سارا  | 

خیلی وقت بود حرف نزده بودم

خیلی وقت...

ذهنم مشغوله...یه سری موضوع هایی هستن که دست از سرم بر نمی دارن.مدام دارم

بشون فکر می کنم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم...حتی گاهی فکر می کنم اصلا درسته

اینهمه فکر کردن؟ اصلا من واقعا چه نتیجه ای رو دوست دارم؟ من دوست دارم چه اتفاقی

بیفته؟ خدا چی رو برام مقدر کرده؟

نکنه اینهمه اصرار باعث شه از راه صلاح برگردم؟

من نمی دونم چی می شه؟ چی قراره بشه؟ چی خوبه که بشه؟

من حتی جواب خیلی از سوالای مهم و تاثیرگذار رو هم نمی دونم...

دیگه هم تصمیم گرفتم با کسی حرف نزنم! آخه با هرکس که می خوام حرف بزنم می بینم

خودش بیشتر از من نیاز داره حرف بزنه!

من فقط می دونم که تا اتفاقی نیفته این سردرگمی ها تموم نمی شه. 

همین!                                     

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 21:16  توسط سارا  | 

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست.

 

                                   هـ.ا.سایه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 23:49  توسط سارا  | 

برای چشم خاموشت بمیرم

کنار چشمه ی نوشت بمیرم

نمی خواهم در آغوشت بگیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم...

 

                                         (فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 16:50  توسط سارا  |